|
روزهای با هم بودن... |
|
|
صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید ...انگار آمدن تو نزدیک است
امروز اومدم براتون یه قصه بگم...یه قصه ای که وقتی گوشا می شنون تیزتر می شن.. وقتی دلا می شنون آروم می گیرن و قلبا پر از عشق می شن ....و همه ی دنیا سر تا سر آروم می شن تا این قصه رو بشنون : یه قصه ی کاملا واقعی : اون دوردورا حدود 22 سال پیش خدا یکی از بهترین فرشته هاشو فرستاد روی زمین تا این فرشته دوست داشتنی بشه نایب فرشته هاش روی زمین خاکیش..یادمه پارسال براتون نوشتم که چه دعوایی بین فرشته ها پیش اومد و چقدر از رفتن این فرشته ناراحت بودن...خلاصه این فرشته ی مهربون قصه ی ما که همون "امیر" من باشه اومد و توی یه روز سرد پاییزی وارد دنیای آدما شد.... روزا گذشت و گذشت و گذشت تا این فرشته بزرگ و بزرگتر شد و رسید به سن 22 سالگی ....البته حدود 2 سال پیش شد مال من و عشق من و یار من ..... خیلی روزا می شه که فرشته های دیگه میان سراغمو و ازم گله می کنن چون بهترینشونو ازشون گرفتم ولی من با افتخار جلوی همشون وا می ایستم و می گم این فرشته تا ابد برای منه ! خود خود من ! امیر عزیزم : امروز بیست و دومین سالگرد تولدته ...روز عشق ، روزی که همه ی دنیا غرق شادیه و روزی که برای من توی تقویم به اسم روز عشق نامگذاری شده ...امروز برای من و تو یه روز بزرگه و برای من مقدس چون تو توی این روز به دنیا اومدی.
برات از ته ته دلم بهترین آرزوها رو می کنم و امیدوارم که به هرچی که می خوای برسی
الهی که هزار سال در کنار هم همین جشن رو بگیریم به خاطر وجودت و به افتخار بودنت...... به سلامتی امروز که قشنگ ترین روز ساله
دوستت دارم مهربونم
امضا ء : سلی
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 21:35 نويسنده من و امیر
|
تصمیم داشتم این وبلاگو تا روز تولد امیر آپ کنم و بعد از اون اگر امیر خواست که این وبلاگ باشه بمونیم اینجا و اگر نخواست ببندیمش! ولی امروز تصمیمم رو عوض کردم این وبلاگ همین جا بسته می شه....فقط یه بار دیگه آپ می کنمش اونم روز تولد امیر....و بعدش برای همیشه بسته می شه...روزی که این وبلاگو به امیر کادو دادم خیلی سورپریز شد....خیلی خوشحالش کرد....طوری که واقعا داشتم خوشحالی رو تو چشماش می دیدم ! شبش اومد خونه یه سری از مطالب وبلاگومونو خوند حتی اونایی که همیشه از غم نوشته بودم....و به همش خندید که ما چه لحظه هایی الکی باهم دعوا کردیم ! این دفتر واسه ثبت تک تک لحظه های باهم بودنمون ساخته شد تا اگه باهم بودیم و چرخ روزگار ما رو برای هم خواست بیایم بشینیم اینجا و به این لحظه ها بخندیم ! امروز فهمیدم که این وبلاگ دیگه برای امیر خوشحال کننده نیست بلکه بیشتر دعواهامون از همین جاست....امیر وقتی اینجا رو می خونه ناراحت می شه ! شاید من زیاد دخالت بیجا کردم ...این دفتر برای امیر بود...شاید من نباید توش می نوشتم ! فقط تصمیم گرفتم اینجا رو ببندم یعنی از طرف خودم ...یعنی من دیگه نمی نویسم اینجا ...اگه به نوشتن احتیاج پیدا کردم یه وبلاگ دیگه می سازم و تنهایی توش می نویسم ....این وبلاگ دیگه آپ نمی شه تا ۲۲ آذر اگه باهم بودیم برای روز تولدش آپ می کنم ...دوست دارم چون همون روز شروع شد همون روز هم تموم شه .....و اگه نیومدم سلی رو فراموش کنید...دلم برای همتون تنگ می شه ....من وبلاگ نویسی رو خیلی دوست داشتم و همه ی برنامم این بود که این وبلاگ ابدی باشه تا اون دور دورایی که باهمیم ولی نشد...
من دارم از توی جمعتون می رم ولی شاید امیر بمونه اینجا و براتون بنویسه !...خوب شاید یاد و خاطره منم اینطوری براتون بمونه....از همتون ممنونم که نوشته هامو تا الان خوندین...دیگه می سپرمتون به اون بالایی و به دستنوشته های امیر! دوستتون دارم... سلی
+
تاريخ شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:3 نويسنده من و امیر
|
اومدم وبلاگمونو چک کنم....وقتی اسم وبلاگو نوشتم رفتم توی فکر..... یادم اومد زمانی که می خواستم این وبلاگو بسازم برای ثبت لحظه لحظه ی دوستیمون تا هدیه بدمش به تو وقتی دنبال یه اسم برای وبلاگ می گشتم یهو این اسم اومد توی ذهنم " مهربانی " ...این مهربونی با ارزشترین چیزی بود که بینمون بود و به خاطر همین اسم دفتر خاطراتمونو گذاشتم مهربانی تا به همون اندازه با ارزش شه.... امیدوارم این مهربونی و محبت بینمون با گذشت زمان بیشتر و بیشتر شه ! نه کمتر!
آمین .....
دوستت دارم
سلی
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:46 نويسنده من و امیر
|
هروقت که دلم میگیره با یه عالمه بغض و تنهایی بازم اشکام مونسم می شن و بس...همیشه خودمو توی یه آینده ای تصور می کنم که تو کنارمی و توی این موقعیت و توی این دلتنگی منو می گیری توی آغوشت و با یه عالمه عشق آرومم می کنی.....
چه قدر فکر کردن بهش شیرینه ! ولی همیشه بغضمو بیشتر می کنه ...بغض اینکه پس الان چی ؟؟؟ بغض اینکه من الانم به این آغوش نیاز دارم !!! بغض اینکه یعنی میشه که این آغوش بشه همه ی دار و ندارم ؟؟!! و با این فکرا اشک می ریزم و خوابم میبره ! و وقتی از خواب بلند می شم یه حس خیلی غریبی دارم! خیلی غریب !
تنها دعام اینه که همه چی خوب پیش بره به همون خوبی و قشنگی که توی ذهناس!
سلی
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 3:23 نويسنده من و امیر
|
تو که می دونی من طاقت دیدن مریضی تو رو ندارم آخه.....چرا مسموم شدی پس؟؟؟؟
آخی قربونت برم وقتی زیر سرم خوابیده بودی چه قدر مظلوم و دوست داشتنی بودی...دلم می خواست بپرم ماچت کنم ایشالا که همیشه خوب باشی عزیزم مواظب خودت باش !
سلی
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:5 نويسنده من و امیر
|
توی خیابون آروم آروم قدم می زنم و سرمو می ندازم پایین تا کسی شرم نگاهمو نبینه ! و با خودم فکر می کنم و مرور می کنم....خاطرات این یک سال و همین امروز صبح تا الانو که چی شد و چی بود و چی گذشت به تو و من که حتی گرفتن دستام برات شد خجالت ! تو همون امیری بودی که شاید پارسال همین موقع ها هزار بار منو توی آغوشت غرق بوسه می کردی و توی بدترین شرایط همه ی نارحتی هامو از بین می بردی و اینقدر توی آغوشت بهم عشق می دادی که توی این دنیای به این شلوغی فقط تو رو می دیدیم و هر لحظه عاشق تر می شدم..... ولی امروز همون امیری که عشق رو بهم هدیه می داد داره تمام سعیشو می کنه که عشق رو ازم پس بگیره !امروز همون امیری که تمام آرزوش این بود که تموم دانشگاه بدونن ما باهم دوستیم و بعد از اون واسه اینکه بدونن ما به هم پاپندیم دلش می خواست که همه ی دانشگاه فکر کنن که ما با هم نامزدیم ...امروز بعد اینکه گفتم یه مدت شایعه شده بوده که ما بهم زدیم ارزو کرد که بقیه اینطوری فکر کنن تا دست از سرش بردارن ! بیشتر از ۱۰ بار سعی کردم که دستاتو بگیرم تا تموم وجودم که داشت وجودتو طلب می کرد آروم شه ! ولی هر بار که دستمو آوردم جلو ترسیدم...ترس از اینکه شاید تو دستمو پس بزنی...بعد از کلی دل دل کردن توی تاکسی دستتو گرفتم و درست حدس زدم..هیچ عکس العملی ...هیچی...دوباره سعی کردم و این بار هم نا امید شدم ! اینقدر دلم گرفت که بهت گفتم : چرا دیگه نمی ذاری دستتو بگیرم گفتی ــ بیا این دستم....
ـــ نه فقط خواستم بدونم...
ـــ احساس می کنم که توی خیابون زشته !
ـــ ( تو دلم می گم کاش یه بهونه بهتری جور می کردی ) ولی تو که قبلا میگرفتی ....تازه ما که الان توی تاکسییم ...کسی نمی بینه !
ـــ آره ! می رم توی خودم و با خودم یادم میاد که چه لحظه هایی که هر وقت وجودمو طلب کردی همه ی وجودمو در اختیارت می ذاشتم توی هر شرایطی که بودیم بالاخره یه طوری جورش کردیم ..چون می دونستم شکستن بعد از پس زده شدن چه سنگینه ! تو داری سعی می کنی عشقتو پس بگیری...دلیلشم نمی دونم و منم نمی خوام که این عشق رو به زور نگه دارم....همه ی تلاشمو می کنم که پسش بدم !ولی یادت نره تو خودت این شرایط رو خواستی و قبلش همه چی رو سنجیده بودی ومی دونستی که یکسال سختی داری و این نامردیه که به خاطرش بخوای منو فراموش کنی....
سلی
پ . ن ۱: منم اصلا دلم نمی خواد که همش از ناراحتی بنویسم .... مخصوصا این روزا که دارم آخرین خاطرات وبلاگمونو می نویسم....یه نگاه بنداز همش شده دلخوری...امروز خواستم دستاتو بگیرم تا بعدش بیام اینجا و از عشقی که با گرفتن دستات بهم دست داد بنویسم ولی..............
بازم نشد
+
تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:40 نويسنده من و امیر
|
گاهی وقتا اینقدر دل گرفته می شم که دلم می خواد بزنم زیر همه چی و برم ! ولی وقتی با خودم فکر می کنم می بینم من دوستت دارم....
منظورمو بد برداشت نکنید....خیلی وقتا می شه که می شینم با خودم فکر می کنم و خاطرات این دو سال رو مرور می کنم ....بعد می بینم خیلی جاها ازت التماس کردم که باشم...که بمونم ....که دوستت داشته باشم....و تو چه جاهایی تحملم کردی....می بینم چه جاهایی به زور بودنمو کنارت تحمل کردی و دم نزدی و گاهی وقتا که کاسه ی صبرت لبریز شده ازم خواستی که برم.....و حالا کم کم دارم می فهمم که من نه تنها برای همه ی آشناها بلکه برای تو هم اضافیم...و من دلم نمی خواد تحمیل شم....واسه همین دارم خودمو کمرنگ می کنم تا اگه که وجودمو دیگه دوست نداری راحت بتونی تصمیم بگیری....
احساس می کنم (خوتم بهم گفتی ) زیادی آویزونت شدم....می دونم داری اذیت می شی....و نمی دونم که می خوای بمونی یا نه برای همین یکم سلی رو توی ذهنت کم رنگ می کنم تا بتونی راحت بهترین تصمیم رو بگیری....
اگه بری خوشحال نمی شم....بغض می کنم شایدم مردم ....ولی می خوام که شاد باشی به هر قیمتی شده !
سلی
پ.ن ۱: امروز هزاران هزار بار برات دعا کردم...برات آرزو کردم...آرزوی خوشبختی ....شادی.....امید ....و همه و همه ی چیزای خوبی که توی دنیاست....
پ.ن ۲: خدایا خوشبختش کن....خوشبختش کن
پ.ن ۳: مرسی که موقع خوابیدن بغلم کردی...دلم خیلی برای این آغوش تنگ شده بود ....حتی با تصورش پشت تلفن آروم شدم...مرسی امیر....
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 3:5 نويسنده من و امیر
|
من همه ی سعیمو کردم واسه اینکه توی اون ناآرومی که داشتی آرومت کنم و تو رو قانع کنم که داری زود قضاوت می کنی در موردم.....چند بار اومدم جلو و پسم زدی .....فکر می کنم دیگه کاری نمی تونم انجام بدم تا خودت آروم شی...... امیدوارم هر چی زودتر آروم شی
سلی
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:21 نويسنده من و امیر
|
من امروز حرف بدی نزدم فقط بعد اون اتفاق اینقدر ترسیده بودم که دلم یه حمایت می خواستو چون تو نزدیک ترین کسم بودی به تو زنگ زدم ! کاش ازم حمایت می کردی به جای ........
سلی
+
تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:46 نويسنده من و امیر
|
گاهی وقتا توی اوج امید خیلی ناامیدم می کنیییییییییی....من انتظارات بیهوده ای ندارم....یکم توجه می خوام...در حد معمول....نه زیاد....فقط همین سلی
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:16 نويسنده من و امیر
|
|
|