|
روزهای با هم بودن... |
|
|
بعضی اوقات دوری برای پایدار کردن یه رابطه خیلی خوبه... ولی من کم کم دارم از این دوری می ترسم...می ترسم که این دوری ما رو از هم دورتر و دورتر کنه .....می دونم گفتی دور نمی کنه ....ما نمی ذاریم دور کنه....واسه همینه که دوستت دارم چون بهم امید می دی....
فقط امیدوارم به همین سادگی باشه که توی می گی .....
چقدر خوب می شد الان کنارم بودی تا با اولین صدای رعد و برقی که میاد حداقل به بهونه ی اون صدا خودمو توی آغوشت رها کنم......چقدر خوب می شد الان کنارم بودی تا بازم مثل قدیما وقتی می دیدی سردمه توی آغوشت با گرمای تنت دوباره گرمم کنی و منو عاشق تر.... ولی افسوس که الان توی اتاقم کنارم نیستی سلی
+
تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:18 نويسنده من و امیر
|
فکر می کنم " سکوتی " که گفته بودم داره نتیجه می ده...امیدوارم اشتباه نکرده باشم
سلی
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:52 نويسنده من و امیر
|
ـــ سلی یه قولی بهم میدی؟؟
ـــ چه قولی؟؟؟
ـــ می دی؟!
ـــ آره بگو....
ـــ اگه برات یه خواستگار بهتر جور شد بری....
ـــ ( می لرزم....می خندم که نفهمی ) نامرد می خوای دکم کنی؟؟!!!
ـــ ربطی نداره سلی.....آدما باید خوب زندگی کنن
ـــ مگه من دارم بد زندگی می کنم؟
ـــ نه!
ـــ مگه قراره بد زندگی کنم؟؟
ـــ نمی دونم...
ـــ نه قرار نیست....من خودتو دوست دارم ..وجودتو....
ـــ می خوای خودتو گول بزنی؟؟؟
ـــ نه ...ربطی به گول زدن نداره...برات حرف می زنم کلی دلیل می ارم که اگه تورو خواستم اول و اول به خاطر وجودت بوده و بس.... بعد تموم شدن حرفام می گی : ـــ چی گفتی؟!!! ـــ سکوت می کنم.....امیر حواست کجاس؟؟!!!!
ـــ نمی دونم...
ـــ( ولی من که می دونم داری فوتبال نگاه می کنی چون صداش میاد...حرفی نمی زنم فقط اشک...بدون اینکه بفهمی...)امیر توهم یه قولی بهم می دی؟؟ ـــ آره ـــ اگه خواستی برم و نباشم مستقیم بهم بگی؟؟
ـــ آره حتما..... ـــ( بازم سکوت می کنم و می لرزم...) می گی بریم استراحت کنیم .... میگم باشه تا بری و توی تنهاییت آروم شی.... ـــ کاری نداری سلی؟؟؟
ـــ نه خوب بخوابی ...مواظب خودت باش...
سلی
+
تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:42 نويسنده من و امیر
|
از بین همه ی کلماتش و حرفاش فقط " خسته شدم ازت " رو می شنوم و می شکنم و می شکنم... و سرد می شم.....
می گم : می خوای بازم بری و چند روز دیگه بیای؟
می گه : هرچندروز دلم بخواد می رم به تو ربطی نداره...
کاش صدای قلبمو می شنید......
تصمیم دارم برای یه مدتی " سکوت " رو امتحان کنم.....سکوت در برابر همه چی ....فکر می کنم نتیجه می ده !
سلی
+
تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:56 نويسنده من و امیر
|
خوشحالم از اینکه این عید رو کنار هم بودیم....اینجور عیدا هر ۱۰ سالی یه بار تکرار میشه....و من خوشحالم از اینکه می خوام انتظار این ۱۰سال رو دوباره بکشم واسه اینکه کنار تو جشن بگیرمش...... عیدت مبارک عزیزم
سلی
+
تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:16 نويسنده من و امیر
|
می دونی چیه؟؟؟؟!!!دلم می خواد اون دختره (بهـــــــ......... ــــ دلم نمی خواد اسمش توی وبلاگمم نوشته شه !)
دلم می خواد از صحنه ی روزگار محوش کنم تا اینقدر سعی نکنه پرو بازی در بیاره و هی خودشو بندازه روی نرو من که من بخوام الکی عمرمو سر حرص خوردن اون ایکبیری هدر بدم......
تا تو هم هی الکی واسه من نگی حساسی...اگه فکر می کنی حساسم برو از ۲تا دختر دیگه بپرس ببین همین عکس العمل منو نشون می دن یا نه... وقتی نجمه فهمید اگه من جلوشو نمی گرفتم می یومد اونو تیکه پاره می کرد ....
فقط دلم می خواد یه بار دیگه بهت بزنگه یا یه پروبازی دیگه در بیاره ....اون وقت می بینه که سلی روی سگشم نشون می ده همونطور که می گه و می خنده....به خدا این دفعه یه برخورد دیگه باهاش می کنم......فقط دلم می خواد دست از پا خطا کنه !
سلی
+
تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:46 نويسنده من و امیر
|
همه ی نگاهم به دستاته ....و تو نگاهمو نمی بینی...شاید نمی خوای...همه ی نگاهم به دستاییه که گرماشون آرامشه وجودمه !و من چه قدر دلم برای این آرامش تنگ شده.....
می ترسم با همه ی چیزایی که امرزو بینمون پیش اومده دستاتو بگیرم و آرامشو نبینم....دستاتو می گیرم....هیچ عکس العملی نشون نمی دی شاید اصلا متوجه نشدی....ولی من هنوز دارم گرماشونو حس می کنم....و خوشحال میشم......سریع دستتو ول می کنم و آروم میگیرم
خداروشکر سلی
+
تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:25 نويسنده من و امیر
|
هر توهینی که بهم میشه...بی احترامی که می شه...دعوایی که میشه ...گلگی که پیش میاد فقط و فقط یه اسم میاد توی ذهنم " امیر" و یک تصویر از آغوش گرم و مهربونت که ای کاش و ای کاش کنارم بودی تا با وجودت به یه آرامش می رسیدم و تموم وجودم پر میشد از حس بودن تو ...
ولی تا به خودم میام توی اون لحظه می بینم نه تو کنارمی نه آغوش مهربونت ...و اینجوری می شه که دلم برات تنگ میشه و این دلتنگی منو بیشتر و بیشتر ناراحت می کنه و دلگرفتگی که از قبل داشتم می شه هزار برابر.....
پ.ن ۱ : ببخشید که تو باید جور دلتنگی هامو بکشی......
پ.ن ۲ : امروز عمو لک لک برامون یه بچه آورد و یه پسر ناز و توپولی به جمع خونوادمون اضافه شد و من خاله ی اون پسر شدم.....پا قدمت مبارک خاله جون...خوشومدی به جمعمون....قول می دم خاله ی خوبی برات باشم....
سلی
+
تاريخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:42 نويسنده من و امیر
|
خدایا ممنونم ازت...ممنون که این دستای هنرمند رو بهم دادی تا هر چند وقتی یه نقشی روی کاغذی بزنم و آروم شم....
ممنون از اینکه این قدرت رو بهم دادی تا ذهن و روحم توی بدترین آشفتگی ها آروم شه....ممنون...بابت همه چی ممنون......
خیلی وقت می شد این آرامش رو فراموش کرده بودم و بعد از یکسال دوباره شروع کردم به چیزی که با جسم و روحم خو گرفته...
سلی
+
تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:5 نويسنده من و امیر
|
آخیش چه قدر خوشحالم الان....خیلی وقت می شد طراحی نکرده بودما....امروز زدم تو کار طراحی...یکم روحم آروم شد ...انگار روحم با طراحی گره خورده سلی
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:21 نويسنده من و امیر
|
|
|